نامه‌های کوتاه ؛ عادت نمی‌کنم !

دلم برای همه آنهایی که زندگی  برایشان به یک عادت همیشگی و تکراری تبدیل شده است ، می‌سوزد .

برای آنها ، طلوع و غروب خورشید کاملا طبیعی است .

ماه ، کار خارق العاده نکرده است اگر در آسمان شب می‌تابد یا گاهی از نظرها  پنهان می‌شود .

انگار که همه‌ی شگفتی‌های آفرینش در نگاهشان پیش افتاده به نظر می‌رسد و به سادگی از کنارش رد می‌شوند .

فقط تو می‌دانی چقدر دلم از زندگی در بین چنین آدم‌های عجیب و غریبی گرفته است .

 

آدم‌هایی که مرده‌هایشان را به خاک می‌سپارند در حالی که بر سر مزار آنها به همه چیز فکر می‌کند جز کوتاه بودن زمان عمرشان و اینکه روزی آنها نیز باید چنین سرنوشتی را تجربه کنند .پس بی‌آنکه که به خود بیایند ، به سادگی از کنار چنین اتفاق بزرگی رد می‌شوند !

 

وقتی نوزادی به دنیا می‌آید به جای اینکه از رخ دادن این اتفاق خارق‌العاده ، شگفت زده شوند فقط به فکر لباسی هستند که باید بر تنش کنند یا انتخاب نامی ،که زیباتر و شایسته‌تر از سایر نوزادان به نظر برسد . نوزادی که شاید صرفا برای بقای یک زندگی یا یک نسل پا به این دنیا گذاشته و قرار است رویاهای ناتمام دیگران را محقق کند .

 می‌ترسم از اینکه روزی من نیز به یک آدم عجیب و غریب تبدیل شوم .از کجا معلوم که این بیماری عادت مسری نباشد و من هم روزی به آن مبتلا نشوم .

شاید در زندگی من هم ، زمانی فرارسد که دیگر از صدای آواز پرندگان یا قطرات باران‌ پاییزی ، که به خاطر وزش نسیم‌ ملایم ، به شیشه‌ی پنجره اتاقم می‌خورند به وجد نیایم یا شاید روزی فراموش کنم که از ته دل بخندم یا یک دل سیر گریه کنم .همین نگرانی و ترس ، باعث شده است تا حریصانه‌تر از زندگی و داشته‌هایم لذت ببرم .

تو به من آموختی که برای بهره کامل  بردن از زندگی باید نگاهی هنرمندانه به آن داشته باشم . باید مثل سهراب سپهری در دور دست خودم، تنها بنشینم تا برگ ها روی احساسم بلغزند یا مثل یک نقاش ، بوم خود را در دست بگیرم و در دل طبیعت بکر ، مبهوت زیبایی بی‌نظیر خلقت شوم . تو بودی که مثل کودکی نوپا دستانم را گرفتی و مرا به سمت دنیای موسیقی هدایت کردی . حالا به لطف وجود تو ، درون کوله پشتی‌ من پر از کتاب ، ترانه ، نقاشی ، عکاسی و موسیقی شده است و با آن می‌توانم سبک بارتر و با اطمینان بیشتر ، از سفر خاطرانگیز زندگیم لذت ببرم .

 

من از قبیله‌ی همه آدم‌هایی که فقط زنده‌اند و نمی‌دانند چگونه باید زندگی کنند ، کوچ کرده‌ام و فقط تو می‌توانی کمکم کنی تا به مقصد برسم ؛ همان مقصدی که قرار است در آن همه چیز حقیقی و تازه باشد تا بتوانم درآنجا به دور از همه‌ی تکرار‌ها و عادت‌ها ، پس از سالها خستگی و فرسودگی ، به آرامشی بی‌پایان برسم .

مطالب مرتبط