نامه‌های کوتاه : غزلی زیبا که برای تو سروده شد

سعدی نامه‌ای برای تو نوشته و غزلی برایت  سروده که با آن برای هیچ کس ، حرفی برای گفتن باقی نگذاشته است .

او از هر آنچه که  بین ” من “ و ” تو “ می‌گذرد ، باخبر است ؛

از بی خبری من و بی‌وفایی و عهدشکنی تو

” من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی ”

 

از قضاوت و سرزنش دوستانم در حالی که از خوبی‌های تو بی‌خبرند

” دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ”

 

از تحمل نصایح بی فایده دیگران ، در حالی که غرق در فکر کردن به تو بودم

” ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی ”

 

از دلی که دچار شد اما دلیلش فقط زیبایی بی مثال تو نبود

” آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی ”

 

از آرزوی من برای اینکه روزی تو ، از زندگی در تنهایی دست برداری

” پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی ”

 

از ناتوانی و ترسی که همه‌ وجودم را فرا گرفته است

” حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت به گدایی ”

 

از غیرممکن بودن جدایی من از تو حتی زمانی که ملامت‌های دیگران ، جانم را به لبم می‌رساند

” عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی ”

 

از جلوه‌گری‌های تو و دل‌هایی که به سویت متمایل شدند

” روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی ”

 

از دلی که از دوریت لبریز از حرف‌های ناگفته‌ی غم‌انگیز بود و در لحظه‌ی حضورت ، سرشار از شادی و امید شد

” گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی ”

 

از دل من که همیشه نگران از دست دادن تو بود

” شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی ”

 

از تقلاهای همیشگی و بی‌نتیجه من ، برای رسیدن به تو

” کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو رویِ تو گویــد که تو در خانۀ مائـــــی ”

 

از تنها دل خوشی من به  اینکه راه نجاتی برای رهایی از بند عشق تو ندارم

” سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

این بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی ”

 

نامه‌های کوتاه

مطالب مرتبط