معنای زندگی از زبان موری

برای رسیدن به کمال و لذت بردن از زندگی و حیات هیچ وقت دیر نیست حتی زمانی که در واپسین لحظات زندگی خود به سر ببریم . اگر فقط برای یک بار کتاب سه شنبه‌ها با موری (Tuesdays with Morrie)نوشته میچ آلبوم را بخوانید شما هم مثل من به این حقیقت ایمان خواهید آورد .

موضوع این کتاب در مورد شخصی به نام موری شوارتز است  که دچار بیماری سخت و مهلکی شده و امیدی به بهبودی او وجود ندارد اما او تصمیم می‌گیرد بدون توجه به نوع و سختی بیمارش از لحظات باقیمانده زندگی خود نهایت استفاده را ببرد . او با شاگرد خود ،میچ البوم ،گفتگو می‌کند و تلاش دارد تا هر آنچه را که درباره زندگی و مرگ می‌داند با او در میان بگذارد . شاید هم آرزو داشته که تا لحظه‌ی آخر ، یک آموزگار بماند .

من این کتاب را خوانده‌ام و نکات و ایده‌های کلیدی آن را در حال مطالعه یادداشت کردم . همچنین لیستی از نقل قول‌های موری شواترز که برای من جذاب و آموزنده بود را نوشتم تا با شما به اشتراک بگذارم .

  • موری وقتی از مراسم تدفین یکی از همکارانش در دانشگاه به خانه برمی گشت بسیار افسرده بود . او می‌گفت‹‹به راستی  که غم‌انگیز است . این همه حرف زیبا زدند و او هیچکدام را نشنید›› پس موری تصمیم گرفت قبل از آنکه بمیرد مراسم تدفینش را برگزار کند . به همین خاطر از دوستان و بستگانش دعوت کرد تا در منزل او حاضر شوند و در این مراسم شرکت کنند . همه‌ی حاضران در وصف موری سخنرانی کردند . بعضی خندیدند و بعضی گریه کردند . موری با آنها خندید و گریه کرد . او گفتن آنچه را اغلب از دوستان و عزیزانمان دریغ می‌کنیم با همه در میان گذاشت . مراسم تدفین آن روز یک موفقیت درخشان بود . با این تفاوت که موری هنوز زنده بود و در واقع مهمترین بخش زندگیش در پیش بود.
  • موری با اینکه به علت بیماریش بسیار ناتوان شده بود اما این اتفاق باعث نشده بود تا او افسرده و ناامید شود . او مطالبش را روی هر چه به دستش می‌رسید یادداشت می‌کرد . او باورهایش را درباره‌ی زندگی در سایه مرگ می‌نوشت . ‹‹آنچه را می‌توانید انجام دهید و آنچه را نمی‌توانید بپذیرید . گذشته ر انکار نکنید . بیاموزید تا خود و دیگران را ببخشید . هرگز خیال نکنید فرصتی از دست رفته است .››
  • او در یک مصاحبه تلویزیونی می‌گوید ‹‹ وقتی بیماریم شروع شد از خودم پرسیدم آیا مثل اغلب اشخاص دوست دارم از زندگی عقب بکشم و در گوشه‌یی منزوی شوم یا می‌خواهم زندگی کنم ؟ آن طور که دست دارم با شان و وقار ، شجاعت ، خلق خوش با آرامش و خویشتن داری . گاه اتفاق می‌افتد که صبح‌ها گریه می‌کنم . گریه و باز هم گریه . برای خودم سوگواری می‌کنم . بعضی صبح‌ها به شدت عصبانی هستم ، تلخ و دلگیر هستم اما این حالتم آن‌قدرها دوام نمی‌آورد از جایم بلند می‌شوم و می‌گویم می‌خواهم زندگی کنم . تا به امروز این کار را کرده‌ام آیا می‌توانم ادامه دهم ؟ نمی‌دانم . اما با خودم شرط می‌بندم که این کار را بکنم .››
  • فرهنگ ما نمی‌تواند کاری کند که مردم حالشان خوب شود . باید به اندازه کافی قوی باشی که اگر تشخیص دادی فرهنگ به وظایفش عمل نمی‌کند خریدار متاع آن نباشی .
  • خیلی‌ها زندگیشان بی‌معناست . به نظر نیمه خواب می‌رسند . حتی وقتی کاری را می‌کنند که به اعتقادشان مهم است انگار در خواب و بیداری هستند . به این دلیل که خواسته‌ی اشتباه دارند . برای اینکه به زندگی خود معنا بدهید باید دیگران را عاشقانه دوست بدارید . خودتان را وقف دنیای پیرامونتان کنید . چیزی خلق کنید که به شما معنا و هدف بدهد .
  • همه می‌دانند که روزی می‌میرند اما کسی این را باور نمی‌کند . اگر باور می‌کردیم رفتارمان را تغییر می‌دادیم . اما راه بهتری هم وجود دارد راه بهترش این است که بدانی روزی می‌میری و برای مردن آماده باشی . این گونه بهتر می‌توانی تا روزی که زنده هستی درگیر زندگی باشی .
  • چگونه می‌توان برای مردن آماده شد ؟ باید کار بودایی‌ها را بکنی . فرض کن همه روزه پرنده‌ای بر شانه‌ات می‌نشیند و می‌پرسد : آیا امروز همان روز است ؟ آیا حاضر هستم ؟ آیا ‌همه‌ی آن کارهایی که لازم است را انجام ‌می‌دهم ؟ آیا همان کسی هستم که می‌خواهم ؟
  • وقتی مردم درباره‌ی بچه‌دار شدن از من می‌پرسند هرگز به آنها نمی‌گویم چه باید بکنند به جای آن می‌گویم تجربه‌ای شبیه اولاد دار شدن وجود ندارد . چیزی جای آن را نمی‌گیرد . نمی‌توانید آن را با دوست داشتن تجربه کنید . نمی‌توانید آن را با داشتن معشوق تجربه کنید . اگر می‌خواهی مسئولیتی تمام عیار بر دوشت بگذارند ؛ اگر می‌خواهی در قبال انسان‌های دیگر مسئولیتی پیدا کنی و به طرزی عالی و بی‌کم و کاست دوست بداری و مهربورزی ؛ دراین صورت باید صاحب فرزند شوی .
  • می‌خواهم دل بکنم . این موضوع خیلی مهمی است  نه تنها برای چون منی که در حال احتضار است بلکه حتی برای کسانی مثل تو که از سلامت کامل برخوردارند باید دل کندن را یاد گرفت . اما دل کندن و منفصل شدن به این معنا نیست که نگذارید تجربه‌ای در شما نفوذ کند . برعکس اجازه دهید تا عمیقا تجربه کنید . تنها اینگونه است که به دل کندن می‌رسید . هر احساسی را که می‌خواهی در نظر بگیر ؛ عشق به یک زن ، یا احساس اندوه به خاطر یکی از عزیزانت یا شرایطی که من دارم (هراس و تالم از یک بیماری مهلک و کشنده)اگر نگذاری که این احساس را به طور کامل تجربه کنی هرگز به مرحله‌ی انفصال نمی‌رسی . از درد می‌ترسی ، از اندوه می‌ترسی یا از آسیب پذیری ملازم عشق می‌ترسی . اما اگر در این احساسات غرق شوی ، اگر به دورن این احساسات شیرجه بروی آن را به طور کامل تجربه می‌کنی . می‌دانی که درد چه معنایی دارد ، می‌دانی که عشق چیست ، می‌دانی که اندوه کدامست تنها در این زمان است که می‌توانی بگویی “بسیار خوب این احساس را تجربه کردم این احساس را شناختم حالا می‌خواهم برای لحظاتی از این احساس فاصله بگیرم”
  • اشکال بر سر این است که همه عجله دارند . مردم به معنایی از زندگیشان نرسیده‌اند به همین دلیل پیوسته شتاب دارند که آن را بیابند . به فکر اتومبیل بعدی ، خانه‌ی بعدی  و شغل بعدی هستند . بعد می‌بینند که اینها مقولاتی تهی و بی‌معنا هستند.
  • هر جامعه‌ای مشکلات خود را دارد . به نظر من راه کنار آمدن با مشکلات فرار کردن از آنها نیست . باید فرهنگتان را خودتان بسازید . بدون توجه به اینکه کجا زندگی می‌کنیم . بزرگترین اشکال ما انسانها این است که بینش وسیع نداریم . نمی‌بینیم که به کجا می‌توانیم برسیم . باید به توانمندی‌هایمان توجه کنیم . سعی کنیم به آنچه می‌توانیم و استعدادش را داریم دست پیدا کنیم .
  • با هم مهربان باشید و در قبال هم احساس مسئولیت کنید . اگر اینها را رعایت کنیم دنیایمان مکان بهتری برای زندگی خواهد شد . یکدیگر را دوست بدارید یا بمیرید .
  • تنها دیگران نیستند که باید آنها را ببخشیم . باید خودمان را هم مورد عفو قرار دهیم . به خاطر همه‌ی آن کارهایی که نکردیم یا همه‌ی کارهایی که باید می‌کردیم . تاسف خوردن به آنها بی‌فایده است . همیشه دلم می‌خواست بیشتر کار می‌کردم . دلم می‌خواست کتاب‌های بیشتری می‌نوشتم . در گذشته خودم را از این حیث سرزنش می‌کردم حالا می‌بینم که این سرزنش‌ها کمکی به من نمی‌کرد . کاری کن که به آرامش برسی – صلح کن – با خودت صلح کن – با همه‌ی اطرافیانت صلح کن .
  • از دیدگاه من سوالات مهم موضوعاتی درباره‌ی مهر و عشق – مسئولیت – معنویت و آگاهی هستند . اگر سالم هم بودم باز اینها مسائل اصلی من می‌بودند و همیشه بوده‌اند .

مطالب مرتبط