تئوری انتخاب و تغییر در مسیر زندگی

تئوری انتخاب و تغییر در مسیر زندگی

یکی از افرادی که آشنایی با او باعث ایجاد تغییر در مسیر زندگی‌مان می‌شود دکتر علی صاحبی است.

 

 

یکی از سخنرانی‌های دکتر صاحبی را می‌توانید در اینجا ببینید. شاید این سخنرانی برای دوستانی که مایل هستند اطلاعات بیشتری در مورد تئوری انتخاب و تأثیر آن بر زندگی شخصی و حرفه‌ای خود به دست بیاورند، مفید باشد.

 

 

چون عادت دارم ویدئوها یا پادکست‌های ارزش‌آفرین و مفید را به متن تبدیل کنم و جایی نگه دارم تا در صورت نیاز بتوانم آسان‌تر و سریع‌تر به این مطالب ارزشمند دسترسی داشته باشم، متن این سخنرانی را هم نوشتم و با شما به اشتراک می‌گذارم.

 

 

اگر فرصت تماشای این ویدئو را ندارید یا مثل من با متن راحت‌تر از تصویر و صدا هستید، پیشنهاد می‌کند متن این سخنرانی را در ادامه بخوانید.

 

 

نقطه عطف زندگی من برمی‌گردد به یکی از روزهای آخر مارچ ۲۰۰۸ در یکی از کتابخانه‌های عمومی سیدنی؛ جایی که بر اثر اتفاق، رخدادی در زندگی من پیش آمد که زندگی حرفه‌ای، شخصی، خانوادگی و اجتماعی‌ام را شدیداً تحت تأثیر قرار داد و برای من دستاوردهایی داشت که امروز می‌خواهم بخشی از آن دستاوردها را با شما سهیم شوم.

 

 

در آن روز، در کتابخانه عمومی محله خودمان در سیدنی، به دنبال یک کتاب می‌گشتم که کتاب دیگری از کنار آن کتاب به زمین غلتید و به محض اینکه دولا شدم تا کتاب را بردارم، عنوان کتاب توجهم را جذب کرد.

 

 

Choice Theory که بعدها من کتاب را ترجمه کردم به نام درآمدی بر روانشناسی عمومی تئوری انتخاب روانشناسی آزادی شخصی آزادی برای من همواره یک واژه بسیار بسیار مهم بوده و هنوز هم هست. مفهوم آزادی پرداخته شده توسط یک روانپزشک باید چیز جذابی باشد.

 

 

کتاب را از کتابخانه امانت گرفتم و مطالعه کردم و مطالعه کتاب بود سرآغاز تغییر یک جهت کاملاً متفاوت در زندگی حرفه‌ای و شخصی من.

 

 

تحصیلات من روانشناسی بالینی است و من تمام تحصیلاتم را در این حوزه گذرانده‌ام و بعد به عنوان استادیار و دانشیار این رشته روانشناسی بالینی را تدریس کردم منتها نویسنده‌ی این کتاب دکتر ویلیام گلاسر که بنیان گذار تئوری انتخاب و واقعیت درمانی به عنوان یک رویکرد نوین در روانپزشکی و روانشناسی بالینی است در این کتاب معتقد بود که مشکلات روان‌شناختی اختلالاتی نیستند که فراسوی کنترل ما باشند یعنی ما هیچ نوع نقشی در آن‌ها نداریم.

 

 

گلاسر در این کتاب ادعا می‌کرد که ما قربانی و برده دست و پا بسته‌ی ژنتیکمان، محیطمان و حتی تجربه‌های خوب یا بد دوران کودکی‌مان نیستیم؛ و برای من به عنوان یک روانشناس بالینی که از روز اول که تحصیل کردم در دانشگاه تهران تا زمانی که phd و postdoc را در دانشگاه سیدنی و نیوساوت ولز می‌گرفتم اولین چیزی که به من یاد دادند تاریخچه گیری است؛ تاریخچه‌ی بیمار، تاریخچه‌ی بیماری، دوران کودکی.

 

 

ولی او می‌گفت اگر چه گذشته‌ی ما در آنچه ما اکنون شده‌ایم اثری شگرف و غیرقابل انکار دارد اما ما هم اکنون می‌توانیم انتخاب کنیم رفتارهایی داشته باشیم تا نیازها و خواسته‌های خودمان را به شیوه‌ی مؤثر ارضا کنیم و آن انسانی شویم که همیشه می‌خواستیم.

 

 

و این برای یک روانشناس بالینی که سایکوپاتولوژی (آسیب‌شناسی روانی) و Abnormal psychology همه اینها به عنوان آموخته‌های قبلی او بود، مثل یک شوک بود.

 

 

مدت‌های بسیار زیادی اندیشه‌ام را به خودش جلب کرده بود. حرف به نظر دوست داشتنی می‌آمد اما تجربه‌های قدیم و از همه مهم‌تر، آموخته‌های جاری من مانع پذیرفتن این مفهوم می‌شد.

 

 

گلاسر یک تعریف نوینی از رفتار به دست می‌داد. او می‌گفت هر آنچه از ما از لحظه‌ی تولد تا مرگ سر می‌زند اسم آن «رفتار» است.

 

 

همه‌ی کارهایی که می‌کنیم، ما به جز رفتار کردن کار دیگری نمی‌کنیم. اگر در حین رانندگی در خیابان‌های شلوغ یا در اتوبان‌های ناامن ایران در حین رانندگی text هم می‌زنیم به این می‌گویند رفتار کردن.

 

 

اگر هنگامی که کسی مانع ما می‌شود در زندگی یا نیاز ما را مغفول می‌گذارد و ما عصبانی می‌شویم با مشت به صورتش یا به دیوار می‌کوبیم این هم یک رفتار است.

 

 

و اگر از کار اخراج می‌شویم، به ناحق و بعد نگران وضعیت مالی و اجاره خانه‌مان هستیم و احساس غم و افسردگی و درماندگی می‌کنیم این هم یک رفتار است.

 

 

و گلاسر معتقد بود همه رفتارهای ما یک رفتار کلی هستند؛ یعنی از جزئیاتی تشکیل شده‌اند، یعنی مؤلفه‌هایی دارند.

 

 

برای توضیح مفهومش گلاسر از تمثیل ماشین استفاده می‌کرد که رفتار کلی ما مثل یک ماشین می‌ماند.

 

همان‌طور که ماشین چهارتا چرخ دارد، رفتاری که از ما صادر می‌شود و ما تجربه‌اش می‌کنیم هم چهارتا مؤلفه دارد.

۱٫ فکر کردن

۲٫ عمل کردن

۳٫ احساس

۴٫ فیزیولوژِی یا کارکرد بدن

 

 

گلاسر معتقد بود که ما همواره، در هر شرایطی، در هر محیطی، در هر شهری با هر نوع پدر و مادری، با هر نوع وضعیت فیزیکی که به دنیا بیاییم همواره بر دوتا چرخ‌های جلوی ماشینمان یعنی بر فکرمان و عملمان همیشه کنترل مستقیم و مطلق داریم و از طریق کنترل چرخ‌های جلو همیشه می‌توانیم چرخ‌‌های عقب ماشینمان را کنترل کنیم.

 

 

این مفهوم یک مقداری مفهوم ثقیل و سنگینی است برای یک روانشناس بالینی که سایکوپاتولوژی خوانده و درس می‌دهد.

 

 

تا زمانی که یک اتفاق شخصی برای من افتاد. در اثر یک اشتباه محرز خودم کمرم آسیب دید و پای چپم از کار افتاد.

 

 

استراحت مطلق به اضافه دیدن فیزیوتراپیست ولی هیچ پیشرفتی حاصل نمی‌شد.

 

 

من ناتوان، به لحاظ بدنی کاملاً ناتوان. کارهای خودم را نمی‌توانستم بکنم. سرکار نمی‌توانستم بروم. از همه اینها مهم‌تر، شدت درد به قدری بود که بیش از ۱۰ تا ۱۲ دقیقه به من اجازه خواب نمی‌داد.

 

 

و بر اثر بی‌خوابی و کمبود اشتها در عرض ۴ هفته هشت و نیم کیلو وزن کم کردم و چون تعامل اجتماعی هم نداشتم، کارهایم را هم نمی‌توانستم بکنم و از پس کارهای بسیار ساده‌ی خودم برنمی‌آمدم خلقم روز به روز پایین و پایین و پایین و پایین‌تر آمد تا جایی که یک افسردگی کامل در تمام وجودم نشست.

 

 

حالا گاهی اوقات گریه می‌کردم از شدت درد و ناتوانی، گاهی اوقات از شدت اینکه در نهایت نگران بودم که آینده من چه خواهد شد؛ و از همه مهم‌تر اینکه از پس کارهای خیلی عادی روزانه‌ام هم برنمی‌آمدم.

 

 

یک روز که فیزیوتراپیست رفته بودم، فیزیوتراپیست گفت یک پای من به جای اینکه روز به روز قوی‌تر شود ضعیف‌تر می‌شود به حالتی که پایم بسیار ضعیف‌تر و کوچک‌تر از پای دیگر شده بود؛ و من دیگر حتی پله را هم نمی‌توانستم بالا بروم.

 

 

فیزیوتراپیست ترسید و با پزشک من تماس گرفت و گفت این حتماً باید جراحی بکند هیچ چاره دیگری ندارد هیچ پیشرفتی هم در کارش نیست.

 

 

زمانی که از توی فیزیوتراپیست بیرون می‌آمدم به ذهنم رسید ماشین رفتار، رفتار کلی گلاسرو فکر کردم که اگر چرخ‌های جلوی ماشینم را دست‌کاری کنم شاید چرخ‌های عقب بتواند به من کمک کند. به خاطر همین تصمیم گرفتم push myself تا جای ممکن به خودم فشار بیاورم و کارهای دیگری بکنم.

 

 

به منشی‌ام زنگ زدم که به مراجعین من وقت دهد و هفته بعد شروع کردم به رفتن سرکار. با اینکه نمی‌توانستم توی ماشینم بنشینم، توی ماشین دراز می‌کشیدم و پسرم من را تا ایستگاه قطار می‌برد در آنجا می‌توانستم ایستاده بروم تا سرکار.

 

 

مراجعینم را نمی‌توانستم بنشینم و آن‌ها را ببینم. برای همین از آن‌ها عذر خواهی می‌کردم و ایستاده با آن‌ها مشاوره می‌کردم؛ و گاهی اوقات راه می‌رفتم ولی جالب این بود که در انتهای روز من آن قدر که قبلاً افسرده بودم، دیگر افسرده نبودم.

 

 

پای من همان‌قدر علیل و ناتوان بود، درد هم همان قدر بود، اشتهایم همان طور خراب بود، خواب نداشتم اما خلقم بهتر بود و در این حین، یک مقدار کارهای حرفه‌ای داشتم که نمی‌توانستم انجام دهم چون نمی‌توانستم بنشینم، نمی‌توانستم مقاله بنویسم.

 

 

از یک از دوستانم خواستم که بیاید و هر شب یک ساعت از وقتش را به من بدهد. سه شب متوالی دوستم به من مراجعه کرد و من دیکته می‌کردم و او برای من مقاله می‌نوشت. من گاهی اوقات پشت سرش راه می‌رفتم، گاهی اوقات دراز می‌کشیدم و این باعث شد که در انتهای شب سوم احساس کردم وقتی مقاله تمام شد یک چیزی به دست آوردم. یک کاری انجام دادم و احساس شعف و شادمانی و نشاط در وجودم بود.

 

 

پایم درد می‌کرد، کار نمی‌توانستم بکنم، نمی‌توانستم پشت صندلی بنشینم ولی احساس افسردگی رفته بود.

 

 

این تجربه به من آموخت که شاید یک تجدید نظری در رویکردم با مراجعینم بکنم. مراجعین روان‌شناختی که به من مراجعه می‌کنند و بعد متوجه شدم وقتی دقیق نگاه کردم به مراجعینم دیدم، مراجعین ما وقتی می‌آیند وارد کلینیک می‌شوند با چرخ‌های عقبشان می‌آیند و می‌گویند آقای دکتر صاحبی من احساس غم دارم، ناراحتم، عصبانی‌ام، هیچ کاری هم نمی‌توانم در موردش بکنم یا بعضی وقت‌ها هم در مورد چرخ دیگرشان صحبت می‌کنند؛ یعنی چرخ فیزیولوژی‌شان.

 

 

و کاری که من می‌کردم با مراجعین این بود که می‌گفتم برو جلو و حالا با چرخ‌های جلو بیا تا من ببینم تو برای اینکه احساس بهتری داشته باشی چه کار می‌کنی، چه اعمال مثبتی را انجام می‌دهی، چه افکار مثبتی داری.

 

 

برای اینکه این را به آن‌ها بفهمانم از این استعاره استفاده می‌کنم همیشه. می‌گویم اگر ماشینی در خیابان راه برود، آیا امکان پذیر هست که چرخ‌های عقب ماشین ۶۰ کیلومتر سرعت برود بعد چرخ‌های جلو ۸۰ کیلومتر؟

 

 

آیا امکان‌پذیر هست که ماشینی توی خیابان چرخ جلوش بچرخد به راست، چرخ عقبش با لهجه خراسانی ما بگوید داداش من نمی‌آیم می‌خواهم همین جا بایستم.

 

 

خب نمی‌تواند که. چرخ جلو هر جا برود چرخ عقب هم باید دنبالش برود.

 

 

امکان پذیر است؟ مراجع می‌گوید نه.

 

 

وقتی احساس غم داری چه کار می‌کنی که این احساس تغییر کند؟ چه فکری می‌کنی؟

 

 

بنابراین ما تا زمانی که دست‌هایمان را روی فرمان ماشینمان نگذاشتیم و چرخ‌های جلوی‌مان را کنترل نمی‌کنیم، احساس و فیزیولوژی در کنترل ما نخواهد بود.

 

 

اگر همین الآن یک آزمایشی را بکنیم و از شما بپرسم آیا می‌توانید همین طور که اینجا نشسته‌اید ضربان قلبتان را ۱۰ درصد بیاورید بالا. می‌توانید؟

 

 

شما کنترلی روی فیزیولوژی‌تان ندارید پس نمی‌توانید.

 

 

همین جا بگویم ۵ درصد خوشحال‌تر شوید لطفاً. خواهش می‌کنم. نمی‌توانید.

 

 

ولی اگر همین جا الآن اکشنم را عوض کنم. من با تغییر دادن عملم ضربان قلب خودم را می‌آورم بالا. با تغییر دادن عملم، خلق من خلق قبلی‌ام نیست اصلاً.

 

 

ما بسیاری از چیزها در زندگی هست که در خارج از حوزه‌ی کنترل ماست. مثل چی؟ وضعیت اقتصادی جامعه، رئیستان چطور با شما برخورد بکند؟ کنترلی روی آن ندارید.

 

 

ولی بسیاری از آدم‌ها، آدم‌های که نتوانستند از زندگی خودشان چیزی بسازند که می‌خواستند، خیلی از فشارها و غرها و ناله‌هایشان از چیزهایی است که نمی‌توانند کنترل کنند.

 

 

ولی ما یک حوزه‌ای داریم به نام حوزه‌ی The Circle of Influence یا دایره‌ی نفوذ و اثرگذاری ما.

 

 

ما یک دایره‌ای هست در زندگی‌مان که می‌توانیم روی آن اثر بگذاریم. مثل چی؟ روابطمان با دیگران و با عزیزان، با آدم‌های مهم زندگی‌مان.

 

 

ما اگر رابطه‌مان را با اطرافیان و عزیزانمان خوب کنیم خیلی احساس قشنگ‌تری داریم. جهان هم درش به روی ما بازتر است.

 

 

انسان‌هایی که دارای روابط کیفی بهتری هستند از هر نظری well off و بهتر هستند.

 

 

اما اگر تمام توجه خودمان را بگذاریم روی این، روی چیزهای که فقط مقدار کمی روی آن‌ها نفوذ داریم مثل وضعیت سلامتمان، (وضعیت سلامتمان یک سوم یا یک چهارم آن توسط ژنتیک تعیین می‌شود و ما نقشی نداریم ولی یک مقدار هم ما می‌توانیم با سلامت غذا خوردن با ورزش کردن با سبک زندگی خوب می‌توانیم اثر بگذاریم روی سلامتمان ولی صد در صد هم دست ما نیست.) درآمدمان هم همین‌طور. می‌توانیم یک مقدار روی آن اثر بگذاریم ولی آن هم صد در صد دست ما نیست.

 

 

اما یک نقطه بسیار بسیار کوچکی وجود دارد به نام Microdot of Control. جایی است که من صد در صد کنترل را دارم و اگر به اینجا خوب دقت کنم و کنترل اینجایی که دست من هست را خوب به عهده بگیرم اتفاقاً حوزه نفوذم هم بیشتر می‌شود. نفوذ بیشتری هم خواهم داشت؛ و همه کسانی که در زندگی توانسته‌اند کاری بکنند و زندگی شگرفی خلق کنند نگاه کنید همه کسانی که در همین کشور NGO های بسیار موفق و انسانی را خلق کردند، نگه داری کردند و توانستند زندگی‌ها را تغییر دهند.

 

 

 

آن‌ها فقط نقطه تمرکزشان روی آنجایی بوده که می‌توانستند کنترل مطلق داشته باشند.

 

 

این مدلی است که برای من و برای هزاران مراجع من هم کار کرده و من فکر می‌کنم که اگر ما بتوانیم از این مدل استفاده بکنیم احساس کنترل بیشتری بر زندگی‌ خودمان خواهیم داشت و بهتر می‌توانیم سرنوشت خودمان را رقم بزنیم.

 

 

اما به سادگی باورم نکنید.

 

 

تفکر انتقادی داشته باشید و حرف‌های من را با شک نگاه کنید. من را آزمایش کنید. این ایده را آزمایش کنید. Choice Theory را آزمایش کنید.

 

 

دفعه بعد که احساس بد داشتید، وقتی فکر کردید که خیلی خیلی احساستان پایین است، ناراحت هستید، عصبانی هستید، سعی کنید action خودتان را عوض کنید، عملتان را عوض کنید. یک کار دیگری بکنید.

 

 

همین جایی که نشسته‌اید ۳۰ ثانیه به من اجازه دهید یک آزمایش بکنم.

 

 

روی صندلی صاف بنشینید، action خودتان را عوض کنید، اگر خودکار دستتان است لطفاً خودتان را بگذارید توی دهانتان طوری که دهانتان به حالت خنده دربیاید. اگر خودکار ندارید هم انگشتتان را بگذارید. حالا ببینید احساستان تغییر کرد یا نه؟

 

 

action خودتان را عوض کنید، احساستان عوض می‌شود.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               

 

 

 

 

مطالب پیشنهادی برای زندگی شادتر:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چگونه شاد باشیم؟

 

 

 

 

 

 

 

دریافت کتاب تغییر عادتها (چگونه عادتهایتان را تغییر دهید)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زندگی شاد تفکر برترچگونه شاد باشیم؟خلاصه کتابروابط بهتر سلامت کاملمنابع آموزنده و الهام بخشعادتهای بهتریادگیری و پیشرفت مداوم

مطالب مرتبط

2 نظر

  1. هاني

    بسيار جالب توجه بود به اين جهت كه از جانب يك پزشك با تحصيلات مرتبط رشته روانپزشكي ايراد شده بود و از طرف يك كارشناس ارشد علم رفتارشناسي مورد گزينش و انتشار واقع شده است.

    پاسخ

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *